ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
171
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
كرد و وعدهء ياريش داد . جقر به شهر مرو در آمد و مادر و فرزندان هندوخان را در عين اكرام به خوارزم فرستاد . چون غياث الدين از اين امر خبر يافت . نزد نايب خود در طالقان محمد بن خرنك ، كس فرستاد و فرمان داد كه جقر را تهديد كند . او نيز چنين كرد و از طالقان به مرو الرود رفت و آنجا را تصرف كرد و به جقر پيام داد كه يا در مرو به نام غياث الدين خطبه بخواند يا از آنجا برود . جقر در نهان محمد بن خرنك را پيام داد كه براى او از غياث الدين امان بخواهد . غياث الدين را با اين پيام طمع بجنبيد و به برادرش شهاب الدين نوشت كه لشكر به خراسان برد . و اللّه اعلم . استيلاى ملوك غور بر اعمال خوارزمشاه محمد بن تكش در خراسان و باز پس گرفتن او بار ديگر آن بلاد را سپس محاصرهء هرات چون جقر از غياث الدين امان طلبيد و غياث الدين طمع در متصرفات او در خراسان نمود ، غياث الدين تا در اين باب راى بزند برادر خود شهاب الدين را به غزنه فرا خواند . شهاب الدين نيز رهسپار غزنه شد . غياث الدين با نايب خود در هرات ، عمر بن محمد مرغنى ، مشورت كرد . مرغنى او را از لشكركشى به خراسان نهى كرد . در اين حال برادرش شهاب الدين با سپاه غزنه و غور و سيستان برسيد و در اواسط سال 597 لشكر در حركت آمد . نامهء امير جقر نايب محمد خوارزمشاه در مرو نيز در نزديكى طالقان به شهاب الدين رسيد و او را در كار خويش دلير نمود . غياث الدين برادر را اجازت داد و او به سوى مرو روان شد و با سپاهيان خوارزم كه در مرو بودند نبرد كرد و بر آنان غلبه يافت و در مرو شهر بندشان نمود . آنگاه با فيل به بارو حمله كرد . مردم شهر امان خواستند و سر به فرمان نهادند . جقر از شهر بيرون آمد و نزد شهاب الدين رفت . چون شهر فتح شد غياث الدين بيامد و جقر را گرامى داشت و به هرات فرستاد و مرو را به هندوخان پسر ملكشاه - چنان كه وعده كرده بود - تسليم نمود . آنگاه لشكر به سرخس برد . سرخس را به صلح بگرفت و امير زنگى بن مسعود را كه از بنى اعمام او بود بر آن امارت داد و نسا و ابيورد را نيز به اقطاع او داد . آنگاه رهسپار طوس شد و سه روز شهر را در محاصره گرفت . مردم طوس امان خواستند و شهر تسليم شد . آنگاه به نزد على شاه پسر علاء الدين تكش كه از سوى برادر خود علاء الدين محمد در نيشابور بود پيام فرستاد كه بايد به اطاعت او درآيد . على شاه سر برتافت . غياث الدين از يك سو و شهاب الدين از ديگر سو بر نيشابور تاختند . با روى شهر را شكافتند و به شهر در آمدند و نداى امان در دادند . على شاه را اسير كرده بياوردند . غياث الدين امانش داد و اكرامش نمود و جمعى از امراى خوارزم را به هرات فرستاد و پسر عم و داماد خود - شوهر دخترش - ضياء الدين محمد بن ابى على غورى را امارت خراسان داد و او را علاء الدين لقب داد و با جمعى از وجوه غوريه در نيشابور جاى داد و به مردم نيشابور نيكى كرد . پس على شاه را به برادر خود شهاب الدين سپرد و به هرات رفت .